تبليغاتX

(`'•.¸ღغروب آرزوهاღ ¸.• '´)



(`'•.¸ღغروب آرزوهاღ ¸.• '´)

.(¯´زندگی سخت غریبی است بیا برگردیم اندکی فاصله داریم همین کافی نیست´¯)

 

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنم ساده ا ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها

خداحافظ تا بدونیم بی تو با تو ، همینه رسم این دنیا

خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ همین حالا......


پاييز

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد،

اشک هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

 
سلام دوستای خوبم  امیدوارم حال همگی خوب باشه
 
دیگه تمایلی به نوشتن ندارم و خسته شدم از همه چي حتي از اين نوشته ها
 
به مدت ۲سال و ۳ ماه از عمزم تو اين وب مي گذره
 
مي خواستم وبلاگ رو حذف كنم دلم نيومد
 
با آرزوي بهترين آرزوها براي شما دوستاي خوبم ممنون كه تو اين مدت
 
به كلبه فقيرانه ما سر ميزدين
 
همه شما رو به خداي بزرگ مي سپارم باي
 
باي غروب آرزوها (كلبه جنگلي)
 
 
 
 
نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 2:46 بعد از ظهر به قلم ღمرضیه ღ| |

دریای پر سخاوت چشمانت چه ساده و بی ریا مروارید های عشق را به ساحل نگاهم ارزانی

 داشتند و من صداقت نگاهم و یک سبد پر از گلهای اطلسی را پیش کش چشمانت کردم آن روز

در طلوع قشنگ آرزوهایم غروب سرد رویاهایم را ندیدم .

چرا درخشش چشمانت این را به من نگفت که جاده عشق تو روزی به بن بست خواهد رسید و

در این کوره راه من خواهم ماند و خاطراتی از هم گسسته

« خاطره ای مثل ابر . خاطره ای مثل مه»

 

_(¯`·._ غم _.·´¯)_

.

در ابتدای زندگیم چیزی در گوشم زمزمه کرد که تا آخر عمر همراه تو هستم

پرسیدم چیستی؟

گفت:غم

فکر کردم غم عروسکی است که میتوانم تا پایان عمر با آن بازی کنم اما...

اما بعدها فهمیدم عروسکی هستم که بازیچه غم شده ام...

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 2:10 بعد از ظهر به قلم ღمرضیه ღ| |

 

من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم درد آلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز قتلگاه خویش بوسیدم

در خیابانهای سرد شب
جفت ها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدائی نیست

من پشیمان نیستم
قلب من گوئی در آنسوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد

چقدر از روز هاي شاد  فاصــــله  گـــــرفتي و رفتي

تند وتند نـامه نوشتي که مي خوايي بــــري که رفتي

همه ي قهقهه هــــامو با خـــــودت بــــــار زدي بردي

اون نگاه التـــــما س و نــــــديدي پــــــــــر زدي رفتي

حالا مونده چـــــــند تا عـــــکس پاره پاره  تـــــو یقلبم

اين نشوني دلامون واسه تو مــهم نبود،گذاشتي رفتي

نمي دونم که بايد چي کار کنم از بــــــــي کسي تنهام

بغض احساس و شــــــــــکستم که بگم چـــرا تو رفتي؟

نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 0:31 قبل از ظهر به قلم ღمرضیه ღ| |


Design By : Night Skin